سخت است سخن از رازی گفتن
سخت است در سوز تب ماندن
سخت است حکایتی ویران کننده
سخت است دل را در آفتاب گذاشتن
وگفتن به اینکه آرام باش...
سایه ها در آرامش خود چه پنهان کرده اند؟!!!
مردن دل به قیمت زنده بودن
چه ارزشی دارد؟!!!
سکوت...
می پرسم از این و آن
سکوت...
می سوزم وفریاد بر می آورم:
کمک ای مردمان
سکوت...
سکوت زندگان دردی بزرگ است
شهیدان شاید با خاطره ی خود فریاد کنند
چرا که در سکوت مرده اند
واین بهترین پاداش خداونداست
به آنان ...
فریاد شهیدان را می شنوید؟...
سعید مطوری/شمع شبستان
از دفتر غمنامه

تق/تق
تق
تق
در میزند ضربان قلبم
نشان می پرسم از او
آشنا ترین آرزوهایم
در خاطره های بجا مانده است...
من و او
بال کبوتران سپید
نور وعشق بر بالهایشان
چه زیبا می درخشید...
دورتر می روند
به نزدکترین خواسته ها
که همیشه در دورترینند...
بر درخت تنومند انتظار
همیشه بوده یک قرار
وسایه ی وصالش
شیرینی لحظه ها...
سعید مطوری/شمع شبستان
از دفتر شور عشق
من ومهر تنهاییم...
شب زمستانی وسرد
که نبود یک هم درد
در ره لطف وصفا
من و آن روشنی شمع وجود
در ره عشق سجود
در شبستان شما
چه سخن های دلی بشنیدم
یکی از عشق به بیراه سخنها میکرد
یکی از راز دلی، اشک بر دیده بریخت
عاشقی، درد دل مردم ما
چه جفایش کردند
در ره آن هوس پست وپلید
بی وفایش کردند
من بدادم ره پاکی ،نشان
شمع من نور به شب کم دارد...
و محبت، خانه ی مردم ما
او به صد غم فرو ریخته شد
آه چه تنهاست دلِ مردم ما
با هم وتنهایند
خود بگویید :چه سازم با درد
من ومهر تنهاییم
بکنید همیاری
تا شویم شمع شبستانی همه
در دل تاریکی
که شود شاد همه میهن ما
سعید مطوری/شمع شبستان
از دفتر تنهایی


ایران،جاویدان(بمناسبت سوم خرداد روز آزاد سازی خرمشهر عزیزویاد شهید سید محمد جهان آرا ودیگر شهیدان سرافراز)
دشت تصویری ز جوشندگی وسرخی عشق
سر یک مزرعه مرغی پناه داده، تمام لانه
عشقبازی دلیران وطن بوده وبس
خاک از خون شهیدان شده، پُر از لاله
شهر خونین ، همه شعله زدشمن دیده
هله هله، شادی دشمن،چه بدها کرده
سر هر کوچه ی خون، دشمن پر کینه
او در آغوش کشید ، زنها را مرده
کودکان نیزه ، زپستانک خود می دیدند
سینه ها سوخته ،آه ،چه گلها چیدند
شورغیرت، به پا خواست تمامی سرا
همه فریاد شدند ،با جهان آرا ها
بود شهیدی به سراپای وجود چون رستم
خود زدست خالی با کمی بچه ی جنگ
چند روزی سیاه کرد ،همه ی خصم پلید
فتح چند روزه ی تهران همه، پوشالی
چند رزمنده ی شهر ،آن بکردند حالی
خونشان جاویدان در ره رزمی دیگر
آن *جهان آرا، را، شد جهانی دیگر
دشت پر از رزمنده، خونشان پاینده
چه رشادت کردند ،آن همه رزمنده
شد خرمشهر آزاد بار دیگر شادی
صد تبارک گفتند ،بود دلها راضی
شربت وشیرینی در فضای ایران
من دعایم این است "ایران، جاویدان"
سعید مطوری/شمع شبستان
از دفتر شور عشق
*سید محمد جهان آرا فرماندهی بود که با تعداد کمی از دلیران شهر به مدت چند روز قوی ترین ارتش منطقه را زمین گیر کرد
ودر نهایت رشادت خود وهمرزمانش ،شهید شدند وخرمشهر را با خونشان همیشه زنده نگه داشت ونام خرمشهر با جهان آرا زیباست.
یادشان گرامی وراهشان استوار باد.
* دوستان عزیز، من مدتی بعلت کسالت پیش آمده نمی توانم پای نت باشم ولی دلم با همه ی شماست ودوستتان دارم.متعجب ونگران نباشید
چون من با شما همیشه هستم وخواهم بود.

ستاره ها درنبودن ماه، اشک ریزان
مات و پر از آه، نورشان
سخت میگذرد شب
دلها همه در سوز وتب
برفت زپیشمان بهجت
زدست بدادیم حجت
برزخش بماند برای ما
تا کی شود هویدا
مومنی ،در سرای ما..
بی تاب می شوم و میگریم
با درد دل می گویم:
"ماه من
شب بی تو چه تنهاست
حتی با بیکران ستاره هایش"...
شب سرد است
دلها پر درد است
سینه ها از غم پر
خاک پنهان کند ،دُر...
سعید مطوری/شمع شبستان
از دفتر غمنامه

اکسیر عشق
بوسه بر زمینی میزنم
او، نشان از کوی توست
نفس در هوایی می کشم
بوی نسیمش، از موی توست
وقلبی را هدیه میدهم
عاشق بودنش، تمامی توست...
ای عشق
راز بودن در تو معناست
وتو درمن اکسیری از ماندنی
در شبهایی
که سوسوی ستارگانت
امیدی است...
تو مرا به جایی خواهی برد
آنجا تعبیر رویایی است
وشفاف بودن در کنارت
چشمه ی جوشان معرفت را
به شبستانم
نور هدیه خواهد داد...
سعید مطوری/شمع شبستان
از دفتر شور عشق
تو میایی...
قلم به دست می گیرم
نشان از یار میجویم
می نویسم از شیرینی لحظه ها
خاطره ها، در پروازی، زیبا
من پروانه می شوم
در روشنی آسمانت
ومی گویمت با ترانه ام
" دستان نیاز از من
زیبایی و ناز از تو
دلخوش به این دارم
با خاطره ات شادم
گفتم که میمانی
پیشم تو میخوانی
از روشنی دلها
بهتر تو میدانی "
تو با نگاهی درآیینه
لبخند میشوی...
پراکنده شد خاطرات
نگاه من با حسرت
به آیینه ی خیال دوست
که تمام وجودم از اوست
تپش قلبم ، صدای پای توست...
آری ،تو میایی
از باز ترین پنجره ام
که تمامی نگاهم به اوست...
سعید مطوری/شمع شبستان
از دفتر شور عشق

![]()
آیا هوشیاری هست؟!!!
گفتن از دردمند
خاطره ای بیش نبود
سخن بدون عمل را
چه سود...
بگذار و بگذر از سخنوری
بنگر بر دلهای ابری
وچشمان پر حسرت
هنگام عبور ماشین های خاکستری
لبان، زمزمه ی خواستن
وتنها اشک وا شک
می بارد بر زمین خسته ی تن ...
بهار... اما برگ درختان زرد
فریاد دلهای پر درد
ریشه ها همچون خاری درآغوش
خشکیده اند ونمی یابند آب حیات را
ریشه ها از آغوش رها می کنم بر زمین
تا که به درد آورد پای عابرین
اگر باشند هوشیار
آیا هوشیاری هست؟!!!
سعید مطوری/ شمع شبستان
از دفتر غمنامه
نظرات ()